<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>مصیر</title>
		<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>گاهی دلم برای خودم تنگ می شود</title>
						<description>&lt;p&gt;روشن، خاموش&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روشن، خاموش&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روشن، خاموش&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خاموش&amp;#8230;و دیگر هرگز روشن نمی شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این حکایتِ لامپِ سقفِ خانه ی دنیاست که بازیچه ی دستانِ طفلِ نوپایی می شود و عاقبتش را به سوختن و تاریکیِ محض می کشاند.&lt;br /&gt;
حالا من!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر روز، شاید بارها!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با کوچک ترین باد، شاید هم نسیم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بدون لحظه ای درنگ و تأمل، شاید هم با کوله بار سنگینی از توجیهات&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می لغزم و بیراهه می روم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی آنکه بدانم، ممکن است فرصتی برای سر به راه شدن نیابم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
دلتنگم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلتنگ خودم که گرفتار خودم شده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مولای من!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ظَلَمْتُ نَفْسٖی را چگونه بخوانم که باور کنی، پشیمانم..‌.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/گاهی-دلم-برای-خودم-تنگ-می-شود-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/گاهی-دلم-برای-خودم-تنگ-می-شود-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>ناب ترین حلقه ی محاصره</title>
						<description>&lt;p&gt;​در کمال حیرت متوجه شدیم تنها دو نفر راه عراقی ها را آن همه مدت سدّ کرده بودند! داخل حوض خالی میدان شهید مطهری سنگر گرفته بودند.&lt;br /&gt;
خون خونمان را می خورد. باید برایشان کاری می کردیم. فضای ترس و استرس حاکم بود. هیچ کاری هم نمی شد برایشان کرد. هر لحظه که می گذشت حلقه ی محاصره ی میدان مطهری تنگ تر می شد. دیگر چیزی جز سربازهای عراقی نمی دیدیم.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f538;به اجبار برای کنترل موقعیت و کمک احتمالی، روی پشت بام یک ساختمان رفتیم تا به صحنه مشرف باشیم. دو نفر بودند، خدای من! &amp;nbsp;باورش سخت بود! دو تا دختر! عراقی ها دیگر شلیک نمی کردند. خودشان را می خواستند، زنده!!!&lt;br /&gt;
&amp;#x1f538;دشمن نزدیک میدان که رسید، &amp;nbsp;فقط دو تا صدا آمد… تق… تق… لوله های تفنگ را گرفته بودند سمت همدیگر! و بعد… نه! بگذار از این جای قصه را من روایت کنم:&lt;br /&gt;
لوله ی تفنگشان را گرفتند رو به هر آنکه عامل استعمار و استثمار زن بود. گرفتند بر سر تمام کسانی که سالیان متمادی می کوشند، زن را تن جلوه دهند. حُرم گلوله هایشان بر سر مزدورانی نشست که هویّتت را به رسمیت نمی شناسند، بعد هم چه قدرتمندانه و ستودنی ماشه را کشیدند!&lt;br /&gt;
قهرمانان قصه ی آن روز خرمشهر، زنده اند! آری…آن ها دو دختر بودند! &amp;nbsp;که میان حوض خالی میدان مطهری خرمشهر آرمیدند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f4a0; دختر خیابان انقلاب! حالا وجدانم را قاضی می کنم! نمی دانم من مقصّرم که این حقایق ناب را دیر به گوشت رساندم؟! یا خودت که دنبال هویّت زنانه ات، زباله دان فمنیسم را سرک کشیدی؟!✍️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/ناب-ترین-حلقه-ی-محاصره&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/ناب-ترین-حلقه-ی-محاصره</link>
							</item>
				<item>
			<title>اتفاق های کوچک، درس های بزرگ</title>
						<description>&lt;p&gt;​دو سه هفته ای از زندگی مشترکمان گذشته بود و من دوست داشتم که خانواده ی همسرم را برای ناهار دعوت کنم. مهمان ها حاضر شدند، سفره پهن شد و از قیمه ی من که هشتاد درصدش آبِ قرمز بود و بقیه اش گوشت و لپه رو نمایی شد.&lt;br /&gt;
بنده خدا مهمان ها کلّی ملاقه را در خورشت می چرخاندند تا بلکه مقداری لپه یا تکه گوشتی صید کنند، اما زِهی خیال باطل!&amp;#x1f625;&lt;br /&gt;
من هم با دیدن بشقاب ها و برنج های شناور در آب، تازه دوزاری ام افتاده بود و مثل لبو سرخ شده بودم. &amp;nbsp;تا اینکه سوپرمَنِ دست و پا چلفتی بازی هایم یعنی جناب همسر لب به سخن باز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f538;همسرم رو به مادرشان کردند و به زبان آذری گفتند: «مامان &amp;nbsp;بو خورشتَ چُوخ یٖیی، هٰاشْ دو او سٖی چوخ دٖی وَ بَدَنَ چوخ لازم دٖی….» به لهجه ی شیرین زنجانی می گفتند: این خورشت پر از آب است و آب برای بدن خیلی مفید و لازم است! وهمین طور از H2O تعریف می کردند. مادر همسرم هم که اصلا نمی توانستند فارسی حرف بزنند و نمی دانستند که H2O چیست و به خیال اینکه قیمه ی جدیدی که سرشار از ماده ی بسیار مفیدی به اسم H2O (آب) است را می خورَد، با میل فراوان خوردند.&lt;br /&gt;
آن روز تَنِ قیمه را نلرزانم، آبِ قرمز و لپه و گوشتم به بهانه ی ماده ی مفید و ارزشمند «هاش دو او» تمام شد‌.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f4a0; باور کنیم این دست قصورها در زندگی که عمدی هم نیست را می توان حتی خاطره انگیز کرد و همیشه به یادش لبخند روی لب نشاند. راحت بگذریم، زود راضی شویم. خداوند ستارالعیوب است و هیچ رنگی به زیبایی هم رنگِ خدا شدن زیبا نیست.&lt;br /&gt;
وَالعٰافیٖنَ عَنِ النّاسْ، وَاللّٰهُ یُحِبُّ المُحْسِنٖینْ&amp;#8230;✍️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/اتفاق-های-کوچک-درس-های-بزرگ-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/اتفاق-های-کوچک-درس-های-بزرگ-2</link>
							</item>
				<item>
			<title>دل پاک بدون عمل نمی شود</title>
						<description>&lt;p&gt;به واسطه ی کلاس های مؤسسه خیلی با هم عیاق شده بودیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لیلا از هرجهت دختر خوبی بود ولی خیلی مقید به حجاب نبود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک روز زمان استراحت بین دو کلاس، رو به من کرد و گفت: « به نظرم مهم اینه که دل پاک باشه، ظاهر آدما خیلی مهم نیست»&lt;br /&gt;
همزمان با صحبت ما، صدای قرآنِ قبل از اذان بلند شد، قاری این آیه را تلاوت می کرد:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;« إنّ الذین أمنو و عملوا الصالحات&amp;#8230;»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به لیلا گفتم می دانم چقدر به قرآن ارادت داری، تا به حال به این فکر کردی که چرا خدا بعد از هربار ذکر ایمان که یک باور قلبی است، از ما عمل هم خواسته؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اگر فقط دل پاک مهم بود چرا همه جای کلام وحی عمل هم بعد از ایمان شرط شده؟&lt;br /&gt;
از آن روز به بعد به خواسته ی خودش بیشتر از حجاب با هم حرف می زدیم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لیلا دنبال حقیقت بود، دنبال عمل پاک.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/دل-پاک-بدون-عمل-نمی-شود&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/دل-پاک-بدون-عمل-نمی-شود</link>
							</item>
				<item>
			<title>همه ی ما بدهکاریم</title>
						<description>&lt;p&gt;یک هفته ای می شد به خانه ی جدیدمان اثاث برده بودیم. صدای در که آمد سریع چادر سر کردم و در را باز کردم. خانم حیدری بود، همسایه ی واحدِ روبه رو. در اولین برخورد چقدر باوقار و متین به نظر می رسید.&lt;br /&gt;
بعد از خوش آمد گویی اولین کلامش عذرخواهی بود. به حق هم بود دیشب از صدای داد و بیداد و شکستن ظروف &amp;nbsp;تا سپیده ی صبح خواب نداشتیم. من هم بابت بی خوابی‌ِ دیشب کمی قیافه ی حق به جانب گرفتم و گفتم: به هر حال همسایگی است انشاءالله بیشتر مراعات حال هم را بکنیم…&lt;br /&gt;
چند روزی گذشت صداها چند بار دیگر تکرار شد و من نگرانِ این همه نزاعِ خانوادگیشان بودم.&lt;br /&gt;
بابت جلسه ای که خانم‌ِ مدیر ساختمان ترتیب داده بود، منزلشان جمع شدیم. همه بودند جز خانم حیدری. ومن شنیدم همه ی آن چه را که باید می شنیدم. نمی دانم تا به حال شده از بهت خشکت بزند، یا تمام بدنت یخ کند؟ آنقدر شوکه شوی که زبانت بند بیاید؟ حالِ بدهکاری را درک کرده ای که درست موعد پرداختِ بدهی به قدری دست و بالش تنگ باشد که فقط شرمندگی برایش باقی بماند؟ این ها تمام احوالِ آن روز من بود.&lt;br /&gt;
35 سال از آن روزهایی که ما یک تنه، یک طرف و اکثر کشورهای جهان طرف دیگر بودند می گذرد، اما در منزلِ روبه روی ما هنوز بارقه هایش باقیست و انگار جنگ تمام نشده.&lt;br /&gt;
شب که شد با اختیار بیدار ماندم، این بار با شنیدن صداها گاه اشک ریختم و گاهی دعا کردم که مبادا بدهکاریم را فراموش کنم. من بدهکارِ خانم حیدری ام که حتما سال هاست طعم آرامش و امنیت همسرانه را نچشیده و شاید هر روز مشغول جمع و جور کردن خرابی هایِ حاصل از جنگ در منزلشان است!&lt;br /&gt;
بدهکار فرزندانشان، که خانه شان یا باید غرق دریای سکوت باشد یا طوفان زده از داد و بیداد و ناله های یک «مرد».&lt;br /&gt;
من امنیت و همه ی لحظات ناب و شیرین زندگی امروزم را بدهکارم به شما، ای مظلوم ترین شهیدانِ زنده جانبازان اعصاب و روان. همه ی ما بدهکاریم!✍️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/همه-ی-ما-بدهکاریم-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/همه-ی-ما-بدهکاریم-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>رسالت حجاب</title>
						<description>&lt;p&gt;همه چیز بعد از خریدن یک گوشی هوشمند شروع شد.&lt;br /&gt;
مادرش دوست داشت همه جا حتی در دنیای مجازی، مثل یک دوست کنار دخترش باشد و این رفاقت را در طول زندگی به او ثابت کرده بود.&lt;br /&gt;
آن روز صبح وقتی سحر از خواب بیدار شد، طبق معمول ناشتایی اش را با مرور کامنت های زیر پست های اینستایش باز کرد. اما کامنت آخر: مثل همیشه پای گلدان کاکتوسِ روی کتابخانه را فراموش نکن❤️&lt;br /&gt;
گلدان کاکتوس جای همیشگیِ نامه های مادر و دختری بود، از همان روزهای کودکی که سحر خواندن نمی دانست و مادر برایش با نقاشی نامه می نوشت. موبایل را کنار گذاشت، بلافاصله بلند شد و نامه را برداشت.&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم سلام شیرین ترین میوه ی دل مادر! سلام کوک ترین ساز زندگیِ من! سلام سحرم! چند سال پیش که برای اولین بار چادر را به انتخاب خودت روی سرت گذاشتی هرگز فراموش نمی کنم، با تک تک سلول های بدنم به آغوش کشیدمت وآن روز حس کردم شاد تر از من و شیرین تر از چهره ی معصومت روی زمین نیست. گفتی میخواهی باچادر حجب و حیایت بیشتر شود. نازنین مادر! این همان چادری است که روزی میخواستی برای بی میل کردن نگاه نامحرم سرت کنی. خودت برای آزردن چشم هوسرانان بی عفت انتخابش کردی، بعد هم گفتی امانت مادرم زهرا را حفظ می کنم، چه میراث پر ارزشی… آن روز وقتی وصیت نامه ی پدر شهیدت را که به حجاب سفارش کرده بود برایت خواندم، &amp;nbsp;گفتی: گوش به فرمانم سرهنگ، جلوی عکسش تمام قد ایستادی و دستت را بالا بردی و به نشانه ی احترام سربازان گفتی &amp;nbsp;اطاعت! و همه با هم غرق لذت شدیم. اما دیشب بعد از دیدن عکس های اینستایت نمی دانستم باید تکه های قلب شکسته ام را چه جور جمع کنم و بعد هم وصله ی هم. رفیق جانیِ من، سحرم، خوب نگاه کن ببین رسالت حجاب را کجای روزمرگی های زندگیت از یاد برده ای؟ و بدان من مثل همیشه کنارت هستم.&lt;br /&gt;
نامه تمام شد. اما سحر مانده بود و یک دنیا سرگردانی و علامت سؤال، با خودش می گفت: من چقدر عوض شدم، تبرج و خودنمایی در ظاهر و طرز پوششم بیداد می کند، گویی شهری می خواهم سراپا چشم شوند و مرا دریابند، چقدر بی انصافی کردم در حق این چادر، امانتت را چه ناامن کردم، ببخش حضرت مادر…&lt;br /&gt;
پشت نامه نوشت: سایه ی سرم، کنار تو محکم تر از همیشه ام. &amp;nbsp;بعد هم نامه را گذاشت زیر گلدان کاکتوس.&lt;br /&gt;
حالا گاه اشک هایش را از روی صفحه ی موبایل پاک می کرد و گاه عکس ها را، همان هایی که با ژست های گوناگون و کمی آرایش شده آن هم با چادر در صفحه ی شخصی اش گذاشته بود و مدام زیر لب زمزمه می کرد ممنونم مادر، ممنونم رفیق…&lt;br /&gt;
جلوی عکس پدر تمام قد ایستاد، در اوج دلتنگی های دخترانه اش به نشانه ی احترام یک سرباز ، پا جفت کرد و گفت: اطاعت سرهنگ.✍️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/رسالت-حجاب-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/رسالت-حجاب-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>تلنگر</title>
						<description>&lt;p&gt;برای بیرون رفتن از منزل مهیا شد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;همه چیز حاضر بود‌. چادرش گفت: در برخورد با نامحرم غرور زنانه ات را فراموش نکن. حیا را هم زیر چارقدت بگذار، مبادا در رفتار و گفتار و حرکاتت کرشمه بیای و عشوه گری کنی! من بدون غرور و حیا معذورم از همراهیِ تو.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
چشمی گفت و به راه افتاد. کیفش را برداشت، کفش هایش را پوشید. همینکه دستش را روی دستگیره گذاشت که در را باز کند&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
چادرش گفت: &amp;nbsp;من آبرو دارم، یا این همه خودنمایی را از خودت دور کن و این تجملات ظاهری را کنار بگذار، یا قبل از بیرون رفتن مرا روی رختْ آویز رها کن بعد بیرون برو..‌.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
دلش گرفت، پشت در روی پله ها نشست، چادرش بود و یک دنیا دلبستگی دست و پا گیر..‌.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/تلنگر-706&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/تلنگر-706</link>
							</item>
				<item>
			<title>دفاع همچنان باقیست...</title>
						<description>&lt;p&gt;معصومه، یکی از دوستان قدیمی ام امروز مهمانم بود.&lt;br /&gt;
از شب نشینی منزل دایی اش می گفت که تازه از سفر شیراز برگشته بودند. دایی آنقدر با آب و تاب و هیجان از پاسارگاد و تخت جمشید تعریف می کرد که نگو و نپرس. چقدر به کوروش و منشورش می بالید و به ایرانی بودنش افتخار می کرد. اما آن شب تمام معادلات ذهنش، مجهول و بی جواب مانده بود. چیزهایی دیده بود که با گفتارشان سازگار نبود، ادعاهایی که برخلاف عمل بود.&lt;br /&gt;
مجهول معادلات معصومه آن همه جنس خارجی و برند در منزل دایی اش بود از ظروف آشپزخانه گرفته تا مبلمان و تلفن همراه و حتی لباس تنشان، درحالی که تمام آن اجناس مشابه ایرانی و وطنی هم داشت!&lt;br /&gt;
معصومه می گفت: بعد از شب نشینی برای خرید مایحتاج منزل با همسرم رفتیم فروشگاه، چندنفر هم در صف منتظر تسویه حساب بودند، وقتی همسرم متوجه خارجی بودن افشانه ی خوشبوکننده شد، آن را پس داد و بعد از گفتن دلیلش به فروشنده رو به جمع کرد و گفت: &amp;nbsp;«من ایرانی ام، ایرانی اش را می خواهم ». فروشنده هم نگاه معناداری کرد و گفت: « اگر همه ی ایرانی ها مثل شما بودند، الان نه جوان بیکار داشتیم و نه کارخانه هایمان پشت هم تعطیل می شد، دولت هم جرأت نمی کرد این همه جنس خارجی وارد کند!» &amp;nbsp;&lt;br /&gt;
معصومه که رفت، به گذشته ی مردم ژاپن و آلمان خیلی فکر کردم، همان کشورهایی که بعد از جنگ جهانی دوم تلی از خاک و خاکستر شدند، اما نه نفتی برای فروش داشتند و نه گازی برای صادرات، همه اش تعصب بود و غیرت وطن دوستی که حالا شده اند دو قطب اقتصاد دنیا. مردمشان به محصولات گران و اغلب کم کیفیت خود قناعت کردند و سالها قوت غالبشان شد برنج و سیب زمینی که آن هم محصول زمین خودشان بود. آن روز بیشتر به دور و برم نگاه کردم، به وسایل منزلم، به گوشی که در دستم بود و… &amp;nbsp;با خودم گفتم با وجود این تحریم های کمرشکن و این بحران مالی که گریبان مردم وطنم را گرفته، یک جنگ اقتصادی در پیش است و من در این نبرد یک سرباز ایرانی ام، پس حتما #کالای_ایرانی_میخرم.✍️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/دفاع-همچنان-باقیست-7&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delneveshteh313.kowsarblog.ir/دفاع-همچنان-باقیست-7</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
